يادداشتهاي من

Sunday, March 11, 2007

تغيير سايت

سلام
به توصيه يكي از دوستان ازاين به بعد مطالبمو تو بلاگفا مي نويسم.براي ديدن مطالب قديمي وجديد به آدرس زير برويد

Thursday, March 08, 2007

علاءالدين وچراغ جادو

علاءالدين يه چراغ جادو پيدا كرد.دستشو كه بهش كشيد ،كلي دود اومد بيرون ... اما،خبري از غوله نشد.چند بار دستشو به چراغ كشيد،اما فقط دود بود كه فرتو فرت مي زد بيرون... .دادزد: هي،غول چراغ كجايي؟چرا نمي آيي بيرون.صداي ضعيفي جواب داد : چي مي گي لعنتي؟چرتمو پاره كردي ... چي مي خوايي؟علاءالدين گفت: منم ، ارباب علاءالدين.بيا بيرون.كلي آرزو دارم كه بايد برآورده شون كني؛يالله،بجنب
غول چراغ با صداي خمار جواب داد:ارباب كيلويي چنده؟كدوم كشك،كدوم آرزو؟ازوقتي گرفتار اين مواد لعنتي شدم نمي تونم دماغمو بكشم بالا.چه برسه به... .راستي ،بيا يه دم بگير،به همه آرزوآت مي رسيا...علاءالدين چراغو انداخت وفلنگ رو بست.تو دلش مي گفت: اي بخشكي شانس،همه رو برق مي گيره مارو چراغ دودي

هاچ زنبور عسل

هاچ زنبور عسل مدتها دنبال مادرش مي گشت...هرروز تو جنگلاپرواز مي كرد،به هركي مي رسيد،از مادرش مي پرسيد...اما...روزها همين طور مي گذشت و خبري از گم شده ش نبود
يه شب نااميد از همه جانشست كنار غنچه يه گل و هروئين تزريق كرد.بعد چشماشو به آسمونا دوخت وتا ستاره ها با مادرش رفت...ازفردا صبح دوباره افتاد تو جنگلا...اما ديگه حس پرواز نداشت...كنار بساط راحت تر به مادرش مي رسيد...اين آخرا حتي،ديگه حال وحوصله گشتن نداشت.پاك مادرشو فراموش كرده بود

دست آخرم،يه روز روي يه ساقه خشكيده،باحشره كش كشته شد

روباه وزاغ

روباه زاغ رو ديد وشروع كرد به تعريف ازاون.زاغ گفت : كور خوندي،فكر مي كني،مي توني از چنگم درش بياري.پنيره مال خودمه
روباه گفت:هي،اينو ببين.بعد پودر سفيد رنگي به زاغي نشون داد : واسه تو آوردم،از پنير خوشمزه تره. زاغ كه كنجكاو شده بود،بسته رو گرفت وبلعيدش ... بعد رفت تو كيف
روباه هرروز يه ذره ازون پودره بهش مي داد وزاغ حسابي حال ميكرد.خيلي طلبه ش شده بود... . يه روز روباه دير كرد.زاغ خمارخمار بود.تا روباه رو ديد،پريد وگفت:هي،آقا روباهه؛يالله رد كن بياد.دارم مي ميرم،همه بدنم درد مي كنه.روباه گفت:نه...اگه مي خوايي بايد هرروز پنيرتو به من بدي.زاغ گفت:پنير چيه!؟هرچي بخوايي بهت مي دم،فقط اونو بده بياد.بعد پنيرو انداخت پايين

روباه پنيرو برداشت وزير لب گفت: همين روزا خودتم يه لقمه چپت مي كنم

لاك پشت وخرگوش

لاك پشت وخرگوش باهم مسابقه گذاشتن،كه تابالاي تپه مسابقه بدن.خرگوش كه از پيروزيش مطمئن بود،تخت گرفت وخوابيد.لاك پشت هم كه مي دونست آخر قصه برنده ست؛نشست پاي بساط دود و دمش وشروع كرد به دم گرفتن
شب خرگوش كنار خط پايان واستاده بود ولي خبري از لاك پشت نبود.فردا صبح،لاك پشت نعشه رو از تو چاله هاي اطراف پيدا كردن.به پشت افتاده بود وسرخوش آواز مي خواند
اعتياد همه چي رو نابود مي كنه،حتي پايان خوش قصه ها رو

جك ولوبياي سحرآميز

خانم غوله درو باز كرد: بازم تويي؟مرغ تخم طلاروكه بردي،ديگه چي ميخوايي از جون ما...؟جك از لاي در فرار كردو رفت داخل خونه
هي ،كجا ميري؟اگه آقا غوله ببيندت يه لقمه چپت مي كنه

جك رفت سراغ چنگ سحرآميزو ،آروم برش داشت.خانم غوله كه همه چي رو از دست رفته مي ديد،داد زد: هي،آقا غوله ؛بلند شو ...يه كاري بكن.اين آدميزاد نيم وجبي داره چنگ سحرآميزو مي بره.زودباش...يالله...خونه خراب شديما

آقا غوله سرشو از دود منقل بيرون آوردو خواست نعره اي بزنه ، اما

نعشه كه مي شد؛حال هيچ كاري رو نداشت،چه برسه به پس گرفتن چنگ سحرآميز

Sunday, January 21, 2007

چوپان دروغگو


چوپان دروغگو هر روز داد می زد : گرگ آمد ... گرگ آمد.مردم ده می ریختنو می دیدن خبری از آقا گرگه نیست وچوپان دروغگویه گوشه نشسته و به ریش همه می خنده ... یه روز ز اغ سیاهشو چوب زدن؛یه جا قایم شدنو پاییدنش.بعد چند دقیقه بازم... .چوپان دروغگو اکس که می انداخت،توهم برش می داشت؛می خندیدو داد می زد : گرگ آمد ... گرگ آمد

روباه وزاغ

زاغ یه قالب پنیر دید.سریع برداشتش و نشست روی درخت.روباه پنیرو دید ویه نقشه کشید .بعد شروع کرد به تعریف از زاغی :به به!چه سری،چه دمی،عجب پایی ... یه دهن واسه ما آواز می خونی؟ ... زاغ خندیدو ،قالب پنیرو زد تو رگ.چند دقیقه بعدسرش گرم شد وازدرخت تلپی افتاد پایین...روباه نیشخندی زد وگفت:اونی که خوردی ، من گذاشته بودمش لب حوض.مواد مخدر بود... .بعد زاغی رو به دندون گرفتو،خوشحال گفت:تا کی بایدبرای پنیر نقشه بکشم،خودت که خوشمزه تری
اینم آخر عاقبت دزدی

Tuesday, November 28, 2006

چوپان دروغگو

چوپان دروغگو بعدمدتهابيكاري يه آگهي استخدام توروزنامه ديد:...به يك چوپان نيازمنديم... .آدرسو خوند وسريع حركت كرد.وقتي رسيد،تاته ده آدم صف كشيده بود.بالاخره بعديه عالمه آزمون شفاهي وكتبي ،ارايه سابقه كاري وكلي پارتي بازي قبول شد
چندروزبعد صداي گرگ آمد،گرگ آمد چوپان دروغگو به گوش مردم ده رسيد ... همه ريختنو گرگه رو كشتن ... چوپان دروغگو ديگه دروغ نمي گفت

آخه،اين روزا كارپيدا كردن خيلي سخت شده

Tuesday, October 31, 2006

هاج زنبور عسل

هاج زنبور عسل جنگلا رو می گشت ... دنبال مادر گم شده ش بود ... بالاخره بعد چند سال به مادرش رسید
چند روز که گذشت گیر دادنای مادرانه شروع شد ...چرا دیر میایی خونه؟ تا اين وقت شب كجا بودي؟چرااين لباسو مي پوشي؟با فلان دوستات نگرد و ... .هاج مي دونست همه اينا به خاطر سعادت خودشه،ولي ته دلش مي گفت



بابا؛ تنهايي ام واسه خودش عالمي داره آ

موضوع انشا

موضوع انشا:می خواهید درآینده چه کاره شوید؟ معلم بر تخته سیاه نوشت .یک هفته بعد کودکان یک یک خواندند

دکتر

مهندس

خلبان

پلیس

و او کودکانه گفت : کارگر

کارگری برای این همه دکتر ومهندس

Monday, October 09, 2006

روباه وزاغ

روباه زاغ رو دید که یه تیکه پنیر گرفته به منقارشو داره پرواز می کنه.پیش خودش گفت:اون پنیر باید مال من بشه،پس لازمه نقشه ای بکشم و پنیرو از چنگش دربیارم
زاغ روباه رو دید.اومد کنارش وگفت : چه نقشه ای داری می کشی؟بهتره به اون مغزت کمتر فشار بیاری.واسه اینکه هم تو رتاحت بشی وهم من؛ رفتم یه کارخونه لبنیات سازی زدم... بیا اینم یه تیکه از پنیر ساخت کارخونه زاغی ... ماست وشیرم خواستی برو از مغازه بگیر.بعد پر گرفتو رفت
بعضیاواسه راحتی چه کاراکه نمی کنن

روباه وزاغ

روباه شروع کرد به تعریف از زاغ ... به به،چه سری ، چه دمی ، عجب پایی ... بعد از زاغ خواست با صدای قشنگش آواز بخونه
زاغ یه مقدار اسپند دود داد دور سرش وگفت : بترکه چش حسود ... پنیر افتاد.روباه برش داشت وبه سرعت دور شد
آخه سنتی بودنم حدی داره

علاءالدین وچراغ جادو

علاءالدین چراغ جادو رو پیدا کرد... دستشو بهش کشید و غول چراغ اومد بیرون ... درخدمتم ارباب ... شما می تونی سه تا آرزو کنی،منم براتون برآورده می کنم ...بعد آزاد میشم برای همیشه
علاءالدین نگاهی به غول انداخت وگفت:چند قرن پیش اجدادم همین حماقتو کردن،به هزار تا دردسر افتادن...حالا من فقط یه آرزو دارم :برای همیشه از دست تو واین چراغ راحت بشم ... غول دود شدو رفت هوا
مطالعه گذشته ها این جور موقع ها به درد آدم می خوره

هانسل وگرتل

هانسل وگرتل تصمیم گرفتن برن جنگل.شب تکه های نونو قایم کردن.صبح زود موقع رفتن ؛ وقتی رسیدن جلوی در خونه ، یه قفل کیلویی رو در دیدن ... فکر اینجاشو نکرده بودن ... نشستن جلوی درو نوناشونو خوردن
همیشه که نمیشه بجه ها ، هرکاری خواستن انجام بدن

کار

پدر می خواست وصیت کنه ... فرزندانم ، در دل این جنگل گنجی نهفته ست.وظیفه شماست به دستش بیاورید ... بعد آرام مرد
پسرا فکر کردن ... " آخه این زمونه که کشاورزی درآمدی نداره ".و
زمین رو فروختنو رفتن شهر مسافرکشی

علی بابا وچهل دزد بغداد

علی بابا گفت :بازکن سیم سیم.در غار باز شد...علی بابا چندکیسه از طلاهارو جمع کرد.خواست بره ولی دلش نیومداون همه طلارو ول کنه.دوباره برگشت تو غار... .یه دفعه چهل دزد بغداد سر رسیدنو علی بابارو تکه تکه کردن
طمع زیادی ام کار دست آدم میده

Friday, September 15, 2006

شاهزاده و گدا

بالاخره شاهزاده با هزار درد سر خودشو رسوند به محل تاجگذاری
صبر کنین.اون گداست . ما لباسامونو باهم عوض کردیم...شاهزاده منم
همه ساکت شدن...این پسر ژولیده چی می خواست دیگه
اگه تو شاهزاده ای بگو مهر سلطنتی کجاست
شاهزاده گفت : مهر سلطنتی لازم نیست.بعد لبخندی زد.دستشو کرد تو جیب پارهش ویه حلقه سی دی آورد بیرون ... من اون روز همه چی رو فیلمبرداری کردم
تکنولوژی این جور جاها خوب به داد آدم می رسه

آقا گرگه و بزغاله ها

خانم بزی آخرین نکات ایمنی رو یادآوری کرد...صورت بزغاله ها رو بوسید ورفت.آقاگرگه رفت آرایشگاه وکلی بزک کرد،دستاشو آرد زدو ناخنای پاشو کوتاه کرد.جلوی در که رسیدبا صدای نازک گفت :بچه های عزیزم!درو باز کنین.منم،مادرتون . بزغاله ها خوشحال شدن . فکر کردن خانم بزی برگشته...تادرو باز کردن،آقا گرگه حمله کرد ... . بزغاله های برادردراز کشیدن رو زمین ... خواهر کوچولو لوله مسلسل رو گرفت به طرف آقا گرگه وسوراخ سوراخش کرد
دوران حقه های قدیمی خیلی وقته گذشته

جوجه اردک زشت


جوجه اردک زشت ازدواج کرد .اما می ترسید بچه هاشم به سرنوشت اون دچار بشن وکسی بهشون بگه : زشت
تصمیم گرفت به اتفاق همسرش پیش متخصص ژنتیک بره وموضوع رو مطرح کنه.متخصص ژنتیک تغییراتی رو دی ان ای سلولهای رنگی اونا ایجاد کرد ... جوجه اردک زشت خوشحال بود ؛ همه بچه هاش سفید به دنیا اومدن
پیشرفت علم می تونه تو زندگی ما اثرات زیادی داشته باشه

رستم وسهراب

برسینه سهراب نشست.خنجرش راکشید و پهلوی پهلوان جوان را درید.وقتی نشان سودابه را بر بازوی سهراب دید ؛آهی از نهاد برآورد وتازه دوزاریش افتاد
آه،کاش سکه های رستم کج نبود

هاج،زنبور عسل


هاج نقشه رو باز کردچندتا جنگل انبوه رو باید می گشت دنبال مادرش.خیلی سخت بود،خیلی ام طول می کشید ... اصلا حوصله ش رو نداشت
یه آگهی داد تو روزنامه .5000 هزار دلارمجایزه تعیین کرد ،برای کسی که مادرشو پیدا کنه . همه حیوونا دست به کار شدن ... یه هفته بعد هاج تو آغوش مادرش قهقهه می زد
راست می گن پول حلال مشکلاته

علی بابا وچهل دزد بغداد

چهل دزد بغداد واسه پس گرفتن گنجینه شون رفتن تو خمره های روغن وبه همراه رییسشون که خودشو تاجرروغن جا زده بود،اومدن خونه علی بابا
علی بابا که بوآیی برده بود ،یه دیگ بزرگ روغن جوشوندو ریخت تو خمره ها
نصف شب با علامت تاجر،دزدا؛ که لباس ضد حریق پوشیده بودن ؛ریختن سر علی بابا وبعد گرفتن طلاهادخلشوآوردن
خیلی از اتفاقای اطراف ما ، اونطوری که حدس می زنیم پیش نمی رن

تقدیر

دوباره گفت:نه،من باید این ور بشینم...دیشب خواب دیدم کنار پنجره نشستم ... یالله ،حالا دیگه پاشو زن
به زور خودشو از لای شیشه کشید بیرون... چشمشو که باز کرد،صورت مرد رو دید؛لای خرده شیشه های پنجره اتوبوس متلاشی شده بود
شاید مردنشم خواب دبده بود

لحظه


بچگیاش عاشق پارک بود و حسرت می خورد یه لحظه سوار چرخ وفلک بشه
حالا چرخ روزگار بد می تابوندش و اون آرزو می کنه یه لحظه وایسه

فقط یه لحظه

دیوونه

کوچیک که بود ،فکر می کرد هرکی تو خیابون حرف می زنه دیوونه ست
بزرگتر که شد فهمید خودشم دیوونه شده

سگ

هی،هی،هی ؛تنهام نذاریا... باالتماس گفت
خشم تو چشماش موج می زد: ... برو گم شو.مرتیکه عوضی...آشغال پدر سگ
تکه تکه شد.سرشو انداخت پایین.سوار ماشین شد ورفت .رفت برای همیشه
رفت تا مثل سگ ... ؟

باخت


باخت ... دو برهیچ . روح ودل
باخت ... دوبرهیچ یا همه